رابرت مالی و استفان وارتهایم، تاریخ نگار سیاست خارجی آمریکا در نیویورکتایمز نوشتند: با ایران، دونالد ترامپ یک بار دیگر ناممکن را ممکن کرد. او در حمله به آن کشور در فوریه، به جایی پا گذاشت که پیشینیانش هرگز جسارت آن را نداشتند و در تلاشی مشترک با اسرائیل برای سرنگونی یا تضعیف تهران وارد عمل شد. اما با دستیابی به هیچ یک از این اهداف، ظاهراً شرایطی بدتر از آنچه از طریق دیپلماسی میتوانست به دست آورد را پذیرفته است. جنگ او همچنین یک وزنه سیاسی سنگین بود؛ چرا که در آغاز، حمایت عمومی کمتری نسبت به هر درگیری عمده دیگر در تاریخ معاصر آمریکا کسب کرد.
به گزارش انتخاب، در ادامه این مطلب آمده: حالا جنگطلبانی که از عملیات «خشم حماسی» به وجد آمده بودند، از ترامپ به خاطر پایان دادن به درگیری خشمگین هستند. صلحطلبان نیز او را به خاطر آغازش نمیبخشند. همه در وضعیتی بدتر قرار دارند و هیچکس راضی نیست: پایانی مناسب و فوقالعاده برای یک جنگ ترامپی.
با این حال، در چارچوب کلی، نتیجه آشنا و حتی عادی است. ایالات متحده، طبق رویه همیشگی، جنگی برای تغییر حکومت در خاورمیانه به راه انداخت. هدفش دشمنی بود که هر دو حزب مدتها آن را تهدیدی تقریباً وجودی میدانستند. و باز هم، فقط این بار سریعتر، این تلاش به شکست انجامید. سوال اکنون این است که آیا چرخه مداخلات ناکارآمد آمریکا شکسته شده یا تنها دور دیگری زده است. اگر فجایع متوالی جنگهای قبلی مانع از وقوع این جنگ نشد، چرا حتی شکست آشکار این یکی باید مانع از جنگ بعدی شود؟
ممکن است نشود؛ خطر از سرگیری درگیری همچنان وجود دارد. اما از جنبههای مهم، این جنگ با هر جنگ دیگری تفاوت دارد، از جمله با کسی که آن را آغاز کرد. ترامپ بهترین امید جنگطلبان بود. او بهترین ضربه خود را به تهران زد و ناکام ماند.
جنگ غیرضروری، ناموجه و غیرقانونی که در پی آن رخ داد، منطقه را به لرزه درآورد، اقتصاد جهانی را تضعیف کرد و مردم آمریکا را به ستوه آورد. و با این حال، ممکن است هدیهای اتفاقی برجای بگذارد: بیزاری پایدار از درگیری نظامی با ایران و فرصتی برای جایگزینی دههها سیاست شکست خورده با دیپلماسی جدی.
اولین عامل خود ترامپ است. باراک اوباما که از ابتدای ریاستجمهوری اش به دنبال تعامل با ایران بود، با مخالفت مداوم جمهوریخواهان و بسیاری از دموکراتها مواجه شد که توافق هستهای او را تضعیف کرد. ترامپ سه سال بعد آن را پاره کرد و اکنون خودش به محرک و پر سر و صداترین مدافع یک جنگ بیرحمانه، پدر شکست آن و، امیدواریم، آورنده صلح تبدیل شده است. مانند نیکسون که به چین رفت – اگر نیکسون ابتدا چین را بمباران کرده بود.
هیچ رئیسجمهوری هرگز به اندازه او اختیار توافق با جمهوری اسلامی را نداشته است، اگر چنین تصمیمی بگیرد. توافق دولت ترامپ مورد تمسخر قرار گرفته اما توسط چپ که خواستار پایان جنگ است، واقعاً به چالش کشیده نشده است. جنگطلبان ایران در واشنگتن فریاد میزنند، اما از آنجا که دموکراتها را مدتها پیش از خود راندند، در صورت شکست کامل با ترامپ، ممکن است از نظر سیاسی بیخانمان شوند. همچنین نمیتوانند به راحتی خود را از رئیسجمهور جدا کنند. آنها او را به خاطر نابودی توافق هستهای اوباما تشویق کردند و ماهها پیش از روی آوردن او به جنگ به وجد آمدند. در این مرحله، آنها فقط میتوانند امیدوار باشند که ترامپ نتواند به توافق هستهای گستردهتری دست یابد تا بتوانند بر او فشار آورند تا با اهداف حتی بزرگتر به جنگ بازگردد.
البته ممکن است موفق شوند. ترامپ نمیتواند غیرقابل پیشبینیتر از این باشد؛ تبدیل کردن «یادداشت تفاهم» مبهم او با ایران به یک توافق دقیق، چالشی دلهره آور است؛ و برخلاف توافق خودش، تقریباً بلافاصله و از آن زمان به طور مداوم تهدید کرده است که اگر رفتار ایران ناخشنودش کند، بمباران را از سر خواهد گرفت. با این حال، برای ترامپ، استفاده از نیروی عظیم علیه ایران دیگر یک گزینه وسوسهانگیز برای خیالپردازی نیست، بلکه تجربهای پر زحمت است که مجبور به عقبنشینی از آن شد. جنگی که او تصور میکرد شکوهی سریع به ارمغان می آورد، اما جنگی که به دست آورد، از بدو تولد نامحبوب بود و اکنون یتیم میمیرد.
حتی اگر یک آتشبس شکننده و خصمانه تا پایان دوره ترامپ حفظ شود، جانشینان او نیز بهای جنگ را خواهند دانست. آنها خواهند دید که ایالات متحده به سرعت مقادیر زیادی از مهمات پیشرفته را که در اروپا و آسیا نیاز است، تحلیل برد، در حالی که نتوانست موشفکها و پهپادهای ایران را از بین ببرد. اینکه ایران به سرعت کنترل تنگه هرمز را به دست گرفت و هزینههای آشکاری را به آمریکاییهای عادی تحمیل کرد، در حالی که ایالات متحده گزینههای نظامی برای باز کردن تنگه را نداشت.
اینکه پس از تمام بمباران ها، آینده برنامه هستهای تهران همچنان تنها از طریق مذاکره با حکومتی قابل حل بود که جسورتر، تثبیتشدهتر و پیروزمندتر ظاهر شد. به طور خلاصه، رؤسای جمهور آینده به یاد خواهند آورد که جنگ حتی بر اساس معیارهای خودش ناکارآمد بود و به بهای تمام اولویتهای دیگر داخلی و خارجی تمام شد.
همچنین احتمال کمتری دارد که فریب کسانی را بخورند که از این ماجراجویی نابخردانه حمایت کردند. برای سالها، منتقدان توافق هستهای اوباما ادعا میکردند که تنها چیزی که میخواهند «توافقی بهتر» است که از طریق فشار و نه خشونت به دست آید. امروز آنها رسوا شدهاند، پس از آنکه پشت حمله بزرگی صفآرایی کردند که توسط رئیسجمهوری که به بداههپغردازی افتخار میکند، در غیاب هرگونه تهدید قریبالوقوع آغاز شد و توافقی به دست داد که نمیتوانند از آن دفاع کنند. در آینده، وعدههای آنها برای اعمال فشار بدون هزینه، همانطور که هست به گوش خواهد رسید: طبل جنگ.
این درگیری همچنین نظم منطقهای را که بارها آمریکا و ایران را به لبه پرتگاه کشانده بود، تحت فشار قرار داده است. برای دهه ها، واشنگتن عمداً خود را در ترتیبات امنیتی درگیر کرده است که خاورمیانه را به شدت به دوستان و دشمنان تقسیم میکند. اولین پایه، رابطه ویژه آمریکا با اسرائیل است. شکایات واشنگتن از تهران عمیق است، اما شدت خصومت آن با ایران - و تمایل آن به توسل به زور - تا حد زیادی مدیون تعهد منحصربهفرد آن به اسرائیل است که زرادخانه موشکی و پهپادی، نمایندگان منطقهای و موضوع هستهای جمهوری اسلامی را تهدیدی مستقیم و وجودی میداند.
با این حال، در حال حاضر، مشارکت آمریکا با اسرائیل تحت فشار بیسابقهای قرار دارد. مسیر جنگ گویای این موضوع است. آنچه به عنوان نزدیکترین و یکپارچه ترین کارزار نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل در تاریخ آغاز شد، با سرزنش تند یک رهبر آمریکایی نسبت به همتای اسرائیلی خود پایان یافت، جایی که او جنگطلبی «وحشیانه» وی در لبنان را محکوم کرد و او را به به خطر انداختن توافق با ایران متهم نمود.
این موضوع بر روی تغییر شدید افکار عمومی آمریکا قرار میگیرد: ۶۰ درصد از بزرگسالان آمریکایی دیدگاه منفی نسبت به اسرائیل دارند که از ۴۲ درصد در سال ۲۰۲۲ افزایش یافته است، نه کم به این دلیل که آنها شکاف فزایندهای بین رفتار اسرائیل و منافع آمریکا میبینند. بسیاری معتقدند که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، ترامپ را با صحبت از پیروزی سریع و آسان، فریب جنگ داد و سپس برای جلوگیری از هرگونه راه خروج، به تشدید تنشهای مکرر دست زد. نتانیاهو نیز شانس خود را امتحان کرده است و درخواستهای او برای از سرگیری خصومت ها احتمالاً با مقاومت بیشتری در آمریکا روبرو خواهد شد.
واکنش منفی آمریکا علیه اسرائیل ممکن است کاهش یابد. اگر نتانیاهو در انتخابات پارلمانی که چند ماه دیگر برگزار میشود، شکست بخورد، بسیاری در واشنگتن نفس راحتی میکشند و امیدوارند که روابط دوجانبه به حالت عادی بازگردد. دولتی آینده در اسرائیل، که عملگراتر از دولت قبلی است، اما نه کمتر از رفتار ایران نگران است و به همان اندازه مصمم به مقابله با آن است، ممکن است برنامههای خود را برای اقدام نظامی طراحی کند و امیدوار باشد که نفوذ خود را در آمریکا بازسازی کند. اما پس از جنگ غزه، پس از ایران، پس از اینکه انتقاد از حمایت آمریکا از اسرائیل به یک موضوع مردمی تبدیل شده که از چپ تا راست طنین انداز است، این کار دشوار خواهد بود.
دومین پایه نظم منطقهای آمریکا، ردپای نظامی آن در خلیج فارس است: شبکهای از پایگاهها که برای نمایش قدرت آمریکا و حفاظت از کشورهای عربی طراحی شدهاند، اما تهران آنها را هم تهدیدی واقعی و هم هدفی ارزشمند میدانست. نتیجه سیستمی خود تقویتکننده بوده است که در آن مشارکتهایی که برای مهار جنگ طراحی شده بودند، آن را تشدید کردند و در آن آمریکا که مدعی حافظ صلح بود، به یک طرف اصلی در جنگ تبدیل شد.
جنگ ایران این سیستم را از نظر فیزیکی تخریب کرده است. به گزارش ها، تهران حداقل ۲۰ سایت نظامی آمریکا را در سراسر منطقه هدف قرار داده و سیستمهای دفاع موشکی، هواپیماها و سایر زیرساختها را از کار انداخته است. واشنگتن باید با این واقعیت روبرو شود که شبکه پایگاههای آن، برای خود و شرکای آن، نه امنیت، بلکه آسیبپذیری ایجاد کرده است. کشورهای حاشیه خلیج درس تلختری آموختند: که در ساعت نیازشان، ایالات متحده منافع خود و اسرائیل را در اولویت قرار داد و آنها را در معرض تلافی ایران برای جنگی قرار داد که نمیخواستند و نقشی در شکل دهی به آن نداشتند.
بنابراین، احتمالاً مهمتر از خسارت مادی، ضربه به منطق نقش منطقهای آمریکا است. پادشاهیهای عرب حاشیه خلیج روابط امنیتی با واشنگتن را قطع نخواهند کرد، اما هر دو طرف دلیلی دارند که بپرسند آیا ردپای عظیم نظامی آمریکا در خاورمیانه بخشی از مشکلی نیست که قرار بود حل کند، و آیا بهتر نیست تعادلی منطقهای ایجاد کنند که تا این حد به وعدههای حمایت آمریکا متکی نباشد.
رویگردانی آمریکا از جنگ، نوپا و شکننده است. هنوز این تمایل وجود دارد که ایران را ریشه همه مشکلات خاورمیانه ببینیم و تهدید آن را بزرگنمایی کنیم، راهحلهای تهاجمی اسرائیل را ممکن ساخته و تضمین کنیم، و منافع آمریکا را با حضور نظامی آن در خلیج فارس برابر بدانیم. تا زمانی که این شرایط ادامه دارد، ترامپ یا جانشینان او ممکن است دوباره به زور نظامی متوسل شوند.
مخالفان جنگ دیروز ایران، در جلوگیری از جنگ فردا نیز ذینفع هستند، تا از درگیری آمریکا در جنگهایی که هرچه بیشتر تکرار میشوند، سریعتر و شدیدتر از آنها پشیمان میشود، جلوگیری کنند. این مأموریت به هیچ وجه غیرممکن نیست. شکست نظامی - که ایالات متحده به تازگی متحمل شد - بارها آمریکاییها را مجبور کرده است که شدت تهدیدی را که نتوانستند از بین ببرند، بازنگری کنند.
پنج دهه پیش، ایالات متحده ویتنام را به کمونیستها واگذار کرد و متوجه شد که دومینوها سقوط نمیکنند. پنج سال پیش، افغانستان را ترک کرد و یاد گرفت که طالبان پیروز را از القاعده و داعش متمایز کند. رویارویی با هزینه واقعی جنگ باعث شد آمریکاییها بپرسند که آیا تهدید از ابتدا بزرگنمایی شده بود.
ایران، به حق، نباید یکی از مشکلات اصلی آمریکا باشد. روزی، به نحوی، دیگر نخواهد بود. سوال این است که چه زمانی و با چه قیمت وحشتناکی.