کد خبر: ۹۳۳۲۹۷
تاریخ انتشار: ۰۸ : ۱۴ - ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
الجزیره:

سیاست فشار حداکثری امریکا علیه ایران، به رقابت این کشور با چین گره خورده/ یکی از نشانه‌های تغییر موازنه قدرت این است که واشنگتن پس از ناکامی در جنگ علیه تهران، برای آتش‌بس ناچار شد به پاکستان، متحد نزدیک چین، تکیه کند/ با توجه به گسترش روابط پکن و تهران، فشار ایالات متحده به ایران، تلاشی برای محدود کردن دسترسی چین به منابع انرژی است

با نگاهی به تحولات سیاست خارجی آمریکا در دو دهه گذشته، به‌روشنی می‌توان دریافت که سیاست واشنگتن در قبال چین به‌صورت ناگهانی تغییر نکرد، بلکه به‌تدریج به شکل کنونی خود درآمد.
چین
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

الجزیره نوشت: با نگاهی به تحولات سیاست خارجی آمریکا در دو دهه گذشته، به‌روشنی می‌توان دریافت که سیاست واشنگتن در قبال چین به‌صورت ناگهانی تغییر نکرد، بلکه به‌تدریج به شکل کنونی خود درآمد.

به گزارش انتخاب، در ادامه این مطلب آمده: از زمانی که دولت باراک اوباما در سال ۲۰۱۱ راهبرد «چرخش به سوی آسیا» (Pivot to Asia) را مطرح کرد، راهبرد کلان آمریکا دستخوش تغییری بنیادین شد؛ تغییری از تلاش برای مدیریت ظهور چین در چارچوب «نظام بین‌المللی» به رهبری آمریکا، به تلقی چین به‌عنوان رقیبی جدی که باید پیشرفت آن مهار و متوقف شود. میان این دو رویکرد، تحولاتی رخ داده که شایسته بررسی است.

مراحل این تحول

در سال ۲۰۱۰، چین با پشت سر گذاشتن ژاپن به دومین اقتصاد بزرگ جهان (بر اساس تولید ناخالص داخلی) تبدیل شد. در آن زمان، واشنگتن ترجیح داد رشد چین را به گونه‌ای هدایت کند که با نظم بین‌المللی موجود و تحت رهبری آمریکا سازگار باشد.

راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۱۰ آشکارا از «توسعه مسالمت‌آمیز» چین استقبال می‌کرد، اما در عین حال واشنگتن به تقویت ائتلاف‌های خود و گسترش حضور نظامی در منطقه آسیا-اقیانوسیه ادامه داد.

رشد مستمر اقتصاد چین و نوسازی شتابان ارتش این کشور، به‌تدریج این باور را در واشنگتن تقویت کرد که موازنه قدرت در اقیانوس آرام در حال تغییر به سود چین است.

منطق دولت اوباما بر دو مسیر موازی استوار بود: همکاری اقتصادی و دیپلماتیک با پکن از یک سو، و آمادگی امنیتی برای آینده‌ای نامطمئن از سوی دیگر.

اما این معادله چندان دوام نیاورد. در ژوئیه ۲۰۱۰، هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، در نشست منطقه‌ای آسه‌آن در هانوی اعلام کرد که «آزادی کشتیرانی و احترام به حقوق بین‌الملل در دریای جنوبی چین» یک منفعت ملی برای ایالات متحده است؛ موضعی که با نارضایتی آشکار پکن روبه‌رو شد.

هم‌زمان، پیشرفت سریع چین در فناوری‌های پیشرفته، از جمله صنعت نیمه‌رساناها و شبکه‌های نسل پنجم (5G)، بر شدت رقابت افزود.

در سایه این تحولات، رشد اقتصادی مداوم و نوسازی نظامی چین این تصور را در واشنگتن تقویت کرد که موازنه قدرت در اقیانوس آرام به سود «اژدهای چینی» در حال تغییر است.

اگرچه راهبرد «چرخش به آسیا» از سال ۲۰۱۱ حضور نظامی آمریکا در اقیانوس آرام را تقویت کرد، اما گذار به سیاستی آشکارا تقابلی با چین، تنها با آغاز نخستین دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ (۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱) شکل گرفت.

ترامپ و تغییر بنیادین رویکرد

سیاست تقابلی ترامپ با چین از ابتدای سال ۲۰۱۷، فاصله‌ای آشکار با رویکرد دولت‌های پیشین داشت. آمریکا به‌طور رسمی چین را «قدرت تجدیدنظرطلب» (Revisionist Power) نامید؛ کشوری که در پی تغییر نظم بین‌المللی موجود است.

این تغییر در ادبیات سیاسی، پیش از آنکه تغییری در سیاست خارجی باشد، دگرگونی در چارچوب فکری آمریکا محسوب می‌شد.

واشنگتن از تلاش برای ادغام چین در نظم بین‌المللی، به معرفی آن به‌عنوان تهدیدی برای همان نظم روی آورد.

پس از تثبیت این نگاه، دولت ترامپ از سال ۲۰۱۸ تعرفه‌های گسترده‌ای علیه کالاهای چینی اعمال کرد و جنگ تجاری شدیدی را آغاز نمود؛ جنگی که بازارهای جهانی را متلاطم ساخت و نشان داد آمریکا آماده است از ابزار جنگ اقتصادی برای حفظ برتری جهانی خود استفاده کند.

بایدن و نهادینه‌سازی این سیاست

دولت جو بایدن (۲۰۲۱ تا ۲۰۲۵) همین مسیر را ادامه داد، اما آن را به سیاستی نهادی تبدیل کرد؛ از طریق تقویت ائتلاف‌های سنتی آمریکا، اعمال محدودیت‌های سخت‌گیرانه فناوری علیه چین، و گسترش همکاری‌های نظامی در قالب مفهوم جدید «هند-اقیانوس آرام».

همچنین، فعال‌سازی پیمان امنیتی AUKUS میان آمریکا، بریتانیا و استرالیا، بیانگر تلاش واشنگتن برای ایجاد ائتلاف‌های امنیتی جدید و افزایش فشار بر چین بود.

خاورمیانه؛ انرژی به‌عنوان اهرم راهبردی

فشار آمریکا بر ایران ـ از طریق تحریم‌ها، انزوای دیپلماتیک و حتی اقدام نظامی ـ ریشه‌ای تاریخی دارد، اما امروز این سیاست با رقابت ژئوپلیتیکی با چین نیز گره خورده است.

چین طی سال‌های اخیر روابط خود با ایران را به‌طور چشمگیری گسترش داده است؛ از تبدیل شدن به بزرگ‌ترین خریدار نفت ایران گرفته تا امضای توافق مشارکت راهبردی ۲۵ ساله در سال ۲۰۲۱.

از این منظر، فشار آمریکا بر ایران دیگر صرفاً سیاستی منطقه‌ای نیست، بلکه تلاشی برای محدود کردن دسترسی چین به منابع انرژی و تضعیف شبکه همکاری‌های اقتصادی آن از خاورمیانه تا شرق آسیاست.

به همین دلیل، هنگامی که آمریکا و اسرائیل در فوریه ۲۰۲۶ حملات نظامی علیه ایران انجام دادند، این محاسبات راهبردی نیز در پس‌زمینه حضور داشت.

در نگاه چین، ایران صرفاً صادرکننده انرژی نیست، بلکه یکی از حلقه‌های کلیدی طرح «کمربند و جاده» محسوب می‌شود.

از این رو، کنترل بر منابع انرژی خاورمیانه، از دید واشنگتن بخشی از رقابت بزرگ‌تر با چین است.

نویسنده معتقد است یکی از نشانه‌های تغییر موازنه قدرت آن بود که آمریکا پس از ناکامی در کارزار نظامی علیه ایران، برای پیشبرد مذاکرات آتش‌بس ناچار شد به پاکستان، متحد نزدیک چین، تکیه کند.

در آوریل ۲۰۲۶، اسلام‌آباد میزبان مذاکرات سطح بالا میان واشنگتن و تهران برای برقراری آتش‌بس شد.

به باور نویسنده، این تحول نشان می‌دهد نفوذ چین از طریق روابط اقتصادی و تجاری، نوعی «قدرت نرم» ایجاد کرده که با الگوی سنتی قدرت نظامی آمریکا تفاوت دارد.

او همچنین به توافق ازسرگیری روابط ایران و عربستان با میانجی‌گری چین در مارس ۲۰۲۳ اشاره می‌کند و آن را نمونه‌ای از افزایش نفوذ دیپلماتیک پکن می‌داند.

آمریکای لاتین؛ چین در حیاط خلوت آمریکا

به اعتقاد نویسنده، الگوی مشابهی در آمریکای لاتین نیز دیده می‌شود.

هرچند سیاست آمریکا در قبال ونزوئلا و کوبا سابقه‌ای طولانی دارد، اما گسترش حضور اقتصادی چین در منطقه ـ به‌عنوان وام‌دهنده، سرمایه‌گذار، شریک تجاری و خریدار انرژی ـ نگرانی‌های راهبردی تازه‌ای برای واشنگتن ایجاد کرده است.

از نگاه او، این حضور یادآور رقابت‌های دوران جنگ سرد است و بر نحوه نگاه آمریکا به تحولات سیاسی و اقتصادی نیمکره غربی تأثیر گذاشته است.

جایگاه جهانی چین

نویسنده سپس به سفرهای دیپلماتیک اخیر اشاره می‌کند و می‌نویسد که سفر دونالد ترامپ به پکن در ماه مه ۲۰۲۶ و سپس سفر ولادیمیر پوتین به چین، نشان‌دهنده جایگاه محوری پکن در نظام بین‌الملل است.

به باور او، این دو سفر ـ با وجود تفاوت اهداف ـ بیانگر این واقعیت هستند که چین به یکی از محورهای اصلی شکل‌گیری نظم جهانی چندقطبی تبدیل شده است.

جمع‌بندی

نویسنده تأکید می‌کند که نباید همه تحولات سیاست آمریکا را تنها با رقابت با چین توضیح داد، زیرا عوامل تاریخی، منطقه‌ای و داخلی نیز در تصمیم‌گیری‌های واشنگتن نقش دارند.

با این حال، او معتقد است چین اکنون به «متغیر ثابتِ پس‌زمینه» در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است؛ عاملی که بر نحوه تفسیر طیف گسترده‌ای از بحران‌های بین‌المللی اثر می‌گذارد.

به باور نویسنده، نتیجه این روند آن است که سیاست خارجی آمریکا از یک سو در مقابله با چین منسجم‌تر شده، اما از سوی دیگر، بیش از پیش همه بحران‌های جهان را از دریچه رقابت قدرت‌های بزرگ می‌بیند.

او هشدار می‌دهد که چنین رویکردی ممکن است ویژگی‌های خاص هر بحران را نادیده بگیرد و راه‌حل‌های عملی را قربانی منطق رویارویی میان قدرت‌های بزرگ کند.

در پایان، نویسنده نتیجه می‌گیرد که آنچه پانزده سال پیش با عنوان «چرخش به آسیا» آغاز شد، امروز به راهبردی جهانی برای اعمال فشار بر چین تبدیل شده است؛ راهبردی که از تغییر واقعی در موازنه قدرت جهانی حکایت دارد و پرسش‌های جدی درباره توانایی نهادها، توافق‌ها و قوانین بین‌المللی در مدیریت جهان پساآمریکایی و جلوگیری از یک رویارویی جهانی جدید مطرح می‌کند.

نظرات بینندگان
captcha